پیرمرد سکوت را می شکند بگمانی که لیلی نمی شنود
روان واضح و شمرده می گوید:
مجنون گفت می خواهم نزدت بیایم . بیایم؟
لیلی آهی می کشد به بلندی فریاد! و می گوید:
نه. نیاید!
پیرمرد مضطرب می گوید: ولی لیلی جان...
لیلی از جا بر می خیزد کنار پنجره می ایستد وبه سوی قبرستان می نگرد
سلامم را به او برسان و بگو دیگر نمی شود برای خوشبخت شدن دیر است
...
پیغام به مجنون می رسد . مجنون مجنونی دیگر می شود
مجنونی عاقل!
هرکجا نام لیلی را در کنار نامش نوشته پاک می کند
پیرمرد به مجنون می گوید مگر دوستش نداری؟
می گوید با همه دل و جان
پس چرا نامش را پاک می کنی؟
می گوید:
بودن نام مجنون برای اثبات وجود لیلی کافی است
برای خوشبخت شدن دیر است......